عبدالله مستوفى
577
شرح زندگانى من ( تاريخ اجتماعى وادراى دوره قاجاريه ) ( فارسى )
قصبهء ماكو دو سه هزار نفرى جمعيت دارد . اين قصبه ، در دامنهء كوه بيستونوارى كه بر سر قصبه معلق است ، واقع شده و خانهاى ماكو قصرها و باغات خود را در بيرون قصبه ، به سمت سرحد تركيه ، ساختهاند . خود اقبال السلطنه رئيس خانواده هم ، قصر و عمارت و باغى براى خود ساخته ، كه نظير آن حتى در تهران آن روزها هم كمياب بود . اين قصبه در حقيقت آباد كردهء اين خانهاست . بهترين صنعتگران كه حتى در شهرهاى مهم آذربايجان هم نظير آنها وجود نداشت ، در اين قصبه گرد آمده بودند ، زيرا خانها براى ساختمان قصرهاى خود ، كه اكثر سليقههاى اروپائى هم در آنها به كار برده بودند ، احتياج بوجود آنها داشته ، و آنها را زيردست استادانيكه از روسيه مىآوردند ، بار آورده و تربيت كرده بودند . بناهاى آينهكار و گچبر و سيمانكار ، و نجارهاى ريزهساز و قوارهكار و آهنگران لولهكش ، كه در آن دوره حتى تبريز هم نظير آن را نداشت ، در اين قصبه دو سه هزار نفرى زياد بودند ، و قبل از اينكه تهرانىها سيمان را بشناسند ، خانهاى ماكو در عمارات خود سيمان به كار ميبردند ، و بخارى اطاقهاى آنها ، بخارى بدنهاى ( پچكاى ) روسى بود . گلههاى مخصوص خانهاى ماكو از گوسفندان سفيد ، كه سر و چشم و يكدست آنها خالهاى بسيار زيباى مشكى داشت ، در مراتع و مزارع ميچريدند ، و چوپانهاى خان اجازه نداشتند ، قوچهاى فحل اين گلهها را ، با ميشهاى متفرقه مخلوط كنند ، بطورى كه اگر گوسفندى ، به اين نشان در ناحيه يافت ميگرديد ، دارندهء آن طرف بازپرسى و مؤاخذه واقع ميشد ، و چوپانى كه جرأت كرده ، قوچ فحل اختصاصى خان را با ميشهاى سايرين قاتى كرده بود ، طرف تنبه واقع ميگشت . در سفر اوليكه به پطرز بورغ ميرفتم ، روزى كه مهمان مرحوم اسمعيل فرزانه كنسول خودمان در بادكوبه بودم ، اقبال السلطنه خان آخرى ماكو را در آنجا ملاقات كردم مردى خوش محضر ، و متمدن و هيچ بخانى كه در گوشهء شمال شرقى ايران در دامنهء كوه آرارات ، و نقطهء سرحدى بين ايران و تركيه و روسيه ، افتاده باشد شبيه نبود ، و اگر در آن دوره ، در بادكوبه كلاه ايرانى از لوازم هر ايرانى بشمار نمىآمد ، و آقاى اقبال - السلطنه فارسى حرف نمىزد ، از سرووضع و رويه و منش او انسان تصور ميكرد ، با يكى از لردهاى انگليسى يا گرافهاى اطريشى و آلمانى سروكار دارد . آنها كه بخزانهء او ، براى تماشا رفتهاند ، از صندوقهاى سكههاى طلاى او كه بطور مجموعه ( كلكسيون ) جمعآورى كرده بود ، داستانهائى گفتهاند ، كه من از نقل عين آنها بواسطهء دورى آنها از فكر خود ، احتراز ميكنم . زيرا ، به نظر اغراقآميز خواهد آمد كه واحدهاى مجموعهء خان ماكو ، صندوقهاى مالامال از تمام سكههاى طلاى كليهء دنيا باشد . البته اين خان ، با اين همه ملك و علاقه و گاو و گوسفند و شتر ، سوارهائى هم براى فرستادن بدهات ، و مطالبه و جمعآورى محصول خود داشته است ، كه بمد زمان